|
| ||
|
در این زندگی همه در تلاشند. در تلاش معاش و آسایش، سعی و کوشش میکنند تا جلبِ سود و دفع ضرر کنند،به راحتی و آسایش برسند دوستشان بدارند و دوست داشته باشند، نامشان به نیکی بر سر زبانها باشد وبا شیرین کامی عمر را بگذرانند غافل از این هستند سعادتِ مطلق و خوشبختی و شانس و اقبال جز زاییدۀ فکر و مولودِ اندیشه و خیال آدمی چیزِ دیگری نیست و وجودِ خارجی ندارد سیمرغِ کوه قاف و اکسیر و رمزِ کیمیا افسانهای است حقیقت نما، همای اقبال هم مانند سیمرغ است و کیمیا، خوب زیستن و آرام زندگی کردن، مفید بودن، به رازِ خودشناسی پی بردن و از قیدِ ماسوا رستن و از هوسهای نفسانی رها گشتن، شرط رسیدن به آرامش حیات است. سعادت نه به داشتن مال است و نی مقام و نه شهرت است و نه نام نه مرغ آشیانِ قدس است نه خضرِ سرچشمۀ آبِ حیات نه از وجود آدمی بیرون است و نه گنجی نهفته در کوه و دشت و هامون، خودت را بشناس و رمزِ سعادت را در خویش جستجو کن. صابر کرمانی برچسبها: نثر [ چهارشنبه 1390/02/28 ] [ 6:8 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
یاصابر بحق یا ودود
یک رشته از آن زلـف چـــــو زنـــار گشودند صــد عقــــده ز کـار دل مـــا بـــاز نـمـودند مردان صفــــا پیشه و رنــــدان خــرابــــات از جســم بسـی کـاستـه بـــر روح فزودند دلبـــــاختـگـان بـــا خـم چـــوگـــان محبت گــــوی عـمـل از ســــاحـت آفــاق ربـودند سجــاده و تسبیح فکـندند به یک ســوی شعر و غزل و نغمه مستـــــانه ســرودند شـد صیقلی و پــــاک دل اهــــل ریـاضت ز آینـه دل زنـگ غــــــم و کیـنــه زدودنــد گــه در ره عقـلـند و گهی مـحــو جنـونـد سر گشته و دیوانـه دل غیب و شهودند مــردان ره عشــق گـذشتنـد ز هستی چون قطره صفت غــرقه دریــای وجودند صـابــر بســـرا پـرده دل اهل کـرامـات مستند که در ذکـــــر خـــداوند ودودنـد
التماس دعا برچسبها: غزليات [ یکشنبه 1390/02/25 ] [ 3:29 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
احساس میکنم که بسی خسته گشتهام ایــن خستگیِ روح و تــن و جـــان مـــن بــود با همۀ خستگی باز هم سعی میکنم که دیوِ یأس و اهریمنِ ناامیدی مرا از پای درنیاورند می کوشم که خاطراتِ تلخ گذشته را فراموش کنم و هر لغزش و اشتباهی را از خود برانم تا زنده ایم باید زندگی کرد، مایۀ آرامشِ دیگران بود بارِ رنجی از دوشِ آنان برداشت نه هر لحظه رنجی بر رنجهای خود و آشنایان افزود. در تذکره الاولیاء شرحِ حال شیخ ابولحسن خِرقانی (نقل است که شیخ بوسعید و شیخ ابوالحسن خواستند که بسط آن یک بدین درآیند و قبض آن یک بدان شود یکدیگر را در بَر گرفتند هر دو صفت نقل افتاد. شیخ ابوسعید آن شب تا روز سر به زانو نهاده بود و میگفت و میگریست و شیخ ابوالحسن همه شب نعره همی زد و رقص همی کرد چون روز شد شیخ ابوالحسن باز آمد و گفت: ای شیخ اندوه به من بازده که ما را با آن اندوهِ خود خوشتر است) آری اگر اندوه و قبض و غم نباشد اثری به وجود نمی آید و نوایی از دل برنمیخیزد و شعله هایی در خرمنِ جانی شراره نمی افکند. ای دل غم آشنای تو شد، دست از او مدار هــر دم نمیشــود به کسی آشنــا شدن صابر کرمانی 5/1/1344 برچسبها: نثر [ پنجشنبه 1390/02/22 ] [ 17:22 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
ساقیا از مکرمت امشب مرا سرمست کن خسته گشتم، خسته تر از پیشتر رحمی نما (صابر کرمانی) ساقی کیست؟ آنکه که نشئه مستیش در ذراتِ روح و جانِ هستی جهان و جهانیان است. میخانه کجاست؟ قربِ وصال او و بزمِ معرفت و جلال و عرصۀ حُسن جمال او ... او کیست؟ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش پیمانه نو شان از دمِ صبحِ ازل تا پایانِ شامِ ابد از آن مِی مینوشید و سرمت و خرابند. بیخبران را راهی به آن عالمِ عشقِ حقیقی و جهانِ بیخودی نیست. هر که لبی تر کرد از آن باده تا روزِ قیامت به هوش نیاید: من لبی تر کرده ام از بادۀ جانسوز عشق بی جهت مجنونِ عشق و مست و شیدا نیستم صابر کرمانی 17/4/1345 برچسبها: نثر [ سه شنبه 1390/02/20 ] [ 22:30 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||