تبليغاتX
صابر كرماني
سخن روز

پيوندهای روزانه
هنـــوز عمــق وجـــودم ز غصـه نالان است

هنــوز آتــش هجرش به سیـنه پنهان است

چگــونه محـــو و فرامــوش میشــود . هرگز

که نیمه شب ز فراقش دو دیده گریان است

تـو خـود گـواه مــن وعـشـق و نامــرادیــهــا

دلیــل خستــگی ام این زمان فــراوان است

به زلــف و باد . نظـــر کن مـگــر شـوی آگه

چگـــونه خـــاطر من درهـم و پریشان است

به میکــده اثــری نیــست از مـی وســاقی

خمــوش باش که این دور. دور حرمان است

چـــرا چـــرا زنـــم از درد پـاســخی نــبــــود

خــــداخــدا ســخن این وجـــود پـژمان است

بخــلــوت دل خــــود آه میـــکشــم .هیــهـات

چــگـونه رفـت ز دسـتم که عقل حیران است

امیــد و عشــق و مــراد و خـــدای من بودی

به نزد من سخنش چون کلام سـبحان است

چـــرا؟ کـه وصــل بحـــق صــابــر زمان بودی

هــما همــیشه بیــادش چنین غزلخوان است

در شب چهارمین سال در گذشت جناب صابر کرمانی سروده شد


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ دوشنبه 1390/11/17 ] [ 15:47 ] [ اهل نیاز ]
پنجشنبه سال حضرت استاد است به یادبود وبزرگداشت آن  فرزانه ساعت ۱۱ در مزار او خواهیم بود


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ شنبه 1390/11/08 ] [ 17:42 ] [ اهل نیاز ]
چون محرم میرسد دلها پریشان میشود.....

آن سال محرم برای من حال و هوایی تازه داشت . تازه وکم نظیر

آقا فرمودند : از اول محرم شور و حال دیگری دارم اشعار زیادی با

مضامین عاشورایی میاید. آنها را با قسمتی از اشعار قبلی جمع

 کن و در مجموعه ای بنام شور حسیـنی آماده کن که بعـــد ها

جمال حقیقت نام گرفت وپس از مدتی با زحـــمت عزیزالوجودی

کوتاه شد و وبا اضافاتی دیگر از جمله با مقدمه ای که حقیر برای 

 شور حسینی آماده کرده بودم بنام حسن و حسین(ع) چاپ شد

البته بگونه ای ابتر. بماند شــور و حال آقای صابر بی نظــیر بود و

نامه های آقای مفیــدی تاییــدی بر آن گاهی که به یاد آن روز ها 

 هستم و البته الان گریه امانم نمیدهد آنهمه صداقت را یکجا دیدن

 در دنیای امروز بی مثال است بی دلیل نسروده است:

افسوس و آه قدر شناسی ندیده ام

 تا اینکه آشکار بگـویم چــــکاره ام.....

یادش بخیر از همه کسانی که( خود آگاهند ) صــــادقانه بیاد ایشان

 و خالصانه سوگواری میکنند التماس دعا دارم که هر کس که گرفت

آنجا گرفت 


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ شنبه 1390/09/12 ] [ 11:4 ] [ اهل نیاز ]
هفته گذشته به توصیه دوستی در کلاس مثنوی استادی شرکت کردم

افسوس گوهری را که از دست داده ایم ولم نمیکند نه عرفانی و شـور و حالی و نه علمی:

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد     آن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

آنکه صحبت و جذبه و عرفان آفای صابر را درک کرده باشد بعید میدانم بتواند کس دیگری

را قبول کند در مواجــهه با این گونه برخورد ها میــتوان فهـــمید که با ما چــه کرده است

از آزاد اندیشی آقای صابر بگویم که هیچوقت ندیدم ضمن راهــنمایی به مکارم اخـلاقی

و سلوک .اجباری برای مریدان قایل شــوند دوستانی در طریقه های کمیلی. گنابادی .

اهل حق.وغیره در نزد ایشان تردد داشتند حتی  بزرگان آنان اما ایشان اجبار ی در روش

قایل نمی شدند  و فیض ایشان به حسب حال و صداقت و لیاقت فرد میرسید.که در کاروان

شعر  اشعاری به تایید این مطلب میتوان یافت. کلاس مثنوی باعث به شـعری شدکه میاید :

در نظر رخسار آن جانان فروزان بوده است

جان از آن روشن بسان ماه تابان بوده است

سینه یکدم خالی از عشقش نگردد تا که هست

گر چه در ظاهر فروغ دوست پنهان بوده است

بهر شمس معرفت هرگز غروبی نیست نیست

روشنی بخش. او مداوم در دل و جان بوده است

کس نمیداند که او با این دل پژمان چه کرد

خود نمیدانم. اثر بخشی نمایان بوده است

امر او جاری و ساری در وجود و ممکنات

آمر امر الهی . نور سبحان بوده است

راز وحدت تا ابد. محو رموز بیخودی

فانی مطلق کلید عشق رحمان بوده است

او خداوند مجسم .جلوه گاه سر غیب

موضحی بیشک برای نص قرآن بوده است

 این سخن پایان ندارد. وصف صابر بر هما:

قصه ی پروانه و آن شمع سوزان بوده است


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ شنبه 1390/03/21 ] [ 16:47 ] [ اهل نیاز ]
فرا رسیدن سال جدید و عید سعید

برای پیر و جوان شادی دل و جان باد

چراغ زندگی رهــروان وادی عشــق

ز نور معرفــت ذات حــق فـروزان باد

غزلسـرای گلســتان پر گل توحیـد

همیشه صـابر کرمانی غزلخوان باد

سال نو بر همگان مبارک


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ چهارشنبه 1389/12/25 ] [ 15:19 ] [ اهل نیاز ]
رفـــتی،دل افســرده ی من غــــرق بلا بود

از عیش جدا بود

خود گوی ، که بر جان من این غصه روا بود؟

این غم ز کجا بود؟

دیــروز بــد، آن خـــنده ی شــــیرین تو دیدن

وآن شعر شنیدن

امروز مرا اشـــــک و ،ســـخن ،مرثیه ،تا بود

این رسم بجا بود

بر پرچـــــم توحــــید نویســــنده ی نامــــت

بنوشته کلامت

اشعـــار تو از مــــبدا عرفـــان و صــــــفا بود

گفتار خدا بود

چون چشمه و تشنه، من و دیدار تو ، هر دم

آن شور دمادم

گویــی که نـــشـــان از دل پر آتـــش مـــا بود

غم شعله فزا بود

آن پــــیر نـــکــویان جــهــــان صـــــــابــر والا

در عشق توانا

سرچــشمــه احــسان وکرم جـود و سخا بود

تندیس عطا بود

در زندگـــی اش آتــش و قــقنــوس محــــبت

 بی جرم وقساوت

با آنـــــکه به پــــــــرواز و در آن اوج صفــــــابود

پابند جفا بود

اکنون چـــه کــــنم با دل پـر غــــصه و انـــدوه

هجران تو چون کوه

در پـــیش رخـــم جـــلوه گر و جـــلوه نمــا بود

شاد آنکه رها بود

ای کاش رها میشـــدم از جسم چو آن پـــیر

افسوس که تقدیر

این بودن و این محــــنت وهـــر روزه ،بپا بود

بیچاره هما بود 

[ سه شنبه 1389/11/26 ] [ 11:38 ] [ اهل نیاز ]
یکی از آثار چاپ شده ومورد توجه عموم آقای صابر فرهنگ

تعبیر خواب است و  مراحل تا چاپ آن حکایتی شیرین دارد:

مدتها بود که ایشان تحقیقات مفصل در زمینه تعـــبیر خواب

 داشتند و دریافت های باطنی فراوان. یک نوبت تعبیر منظوم

 شیخ بهایی را به بنده دادند تا خوشنویسی کنم که بعد ها 

در راز محبت به گونه ای دیگر چاپ شد.منکه از تعبیر منظوم

شیخ خوشم آمده بود از ایشان درخواست تعبیری منظوم

 و جامع کرده که ایشان به وقتی دیگر حواله میدادند.مهلتی

بایست تا خون شیر شد. باری فراغتی در تابستان برایشان

 دست داد و شور وحالی با دقتی عجیب و توانایی غریبی

 شروع کرده و اکثرآنرا به اینجانب انشا کرده ایشان میگفتـند

ومن مینوشـــتم .خاطره ای خوش.در ظرف یکهفته تمامش

 کردند براستی میتوان اثر طبع وقاد ایشان را در این کتاب

 مشاهده کرد دوستی تایپش کرد وبرای مقدمه نویسی

 به پرفسور امین رجوع کردم ایشان نیزمقاله ای تحقیقی

 و جامع داشت که بنام حضرت صابر ختمش کرد وسپس

خود متولی چاپش شد امیدوارم بتوانم در چاپ مجددآن

نقش داشته باشم.انشااله


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ یکشنبه 1389/10/12 ] [ 16:32 ] [ اهل نیاز ]
چون محرم میرسد دلها پریشان میشود

ماه محرم در خاطراتم با آقای صابر جلوه های زیادی دارد یکی از

 رخشانترین آنها محرمی بودکه فرمودند اشعار زیادی گفته ام آنها

 را جمع کن وبا اشعار من که در مصیبت نامه است یکجا مجموعه ای

 بساز به اســم شور حســینی بعدابه توصــیه آقای مســـعود وفایی

جمال حقیقت نام گرفت و تا مرحله نوشتن با خط بد بنده راقم

 و آماده سازی چاپ پیش رفت و سر آخر به گونه ای ابتر پس از

 مخالفتها چنان که افتد و دانی بعضی اشعارش درحسن (ع)و

 حسین (ع) چاپ شد نمیدانید چه شوقی داشتم در جمع مجموعه

و چه اشعار نابی در آن است دعا میکنم بتوانم آنرا منتشر کنم

 حالات ایشان در آن سال گونه ای دیگر بود صداقت تاثر ایشان در تفکر به

واقعه کربلا را جایی دیگر ندیدم خارج از سطحی نگری  و عوام فریبی و 

مرید جویی و..... حزن ایشان قلبی عمیق و متصل به ذوات مقدسه

در جمع کمتر آنرا میدیدی و گستره اش البته زمان نداشت عشق

به حسین (ع) و حالات ایشان در ارتباط با ذبیح اعظم برایم ملموس

 بود که در سیری گفته بودند  و مرحوم آقای تابنده شرحی مفصل و 

عرفانی آن سیر را تفسیر کرده بودند  سخن بدرازا کشید عزا داری

 مولامقبول درگاه حق باشد انشالله. مقدمه کتاب ارزشمندمصیبت نامه

که به ابتکار دوست ارجمند  درج گردیده حاوی نکات بکری است از

 ایشان بسیار ممنونم    


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ سه شنبه 1389/09/23 ] [ 13:34 ] [ اهل نیاز ]
نمی توانستم شعر بگویم . شعری گفتم درنعت ایشان

 اشکالات بسیاری داشت که با سعه صدراصلاحش کردند

 در منزل خانم دکتر مهری نجفی زاده(خواهر زاده حضرت

 ایشان)حکایت آنرا تعریف میکنند و خانم دکتر از سادگی

 من در انتخاب مضامین میگویند منکه اصلا  خیال شاعری

 نداشتم اما آن شب چه در جامم ریختند که هر چه

 مینوشم تشنه تر میشوم نمیدانم گفتند شعر بگو.

فردایش شعری آمد نیکو که باعث تعجب همگان در

 وقت خواندن شد وادامه دارد. همان تفائل ایشان است

 از کتاب گفتار پیر طریقت: عبدلله مردی بود بیابانی

میرفت بطلب آب زندگانی رسید به ابوالحسن خرقانی...

ایشان بعد از خواندن شعر من وتعریف از درستی شیوه

 بیان غزلی را که دوست ارجمند در قبل نوشته اند را

 آغاز کردند که وصف احوال ایشان و حکایت شاعر شدن

 من را  در خود دارد  دم گرم عارفانه اثری بجا ببخشد......

 از خوشحالی هایم در محضر استاد همین بود که سراغ

 شعر هایم را بگیرند وگاهی با محبتی خاص اصلاحش

 کنند یادش بخیرشعر هایم همه از اثر امر ایشان که به

 امر باطنی ایشان بود نه من:این همه آوازها از شه بود.

حکایت ها در مورد سرودن اشعار خود یا ایشان در خاطر

 دارم. باشد تا نوبتی دیگراز اثر بخشی کلام ایشان و

امرشان که جاری بود بنگارم


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ چهارشنبه 1389/09/10 ] [ 14:49 ] [ اهل نیاز ]
بابت کاری اداری به انتشارات اقبال رفتم خاطرات زنده شد صحبت مختصر . افسوس وآه

فایده ندارد میدانم اما چکنم با غم تو......حاصلش شعری شد که مینویسم:

صدای پیر خرابات عشق در گوش است

دلم چو دیگ بر آتش نهاده در جوش است

شود که خواب روم جلوه ای کند دلبر

وجود خسته دگر بی نصیب از آغوش است

شمیم زلف تو را دل چگونه در یابد

چو از صفای نگاهت همیشه مدهوش است

منم که قدر پگاه وصال تو دانم

که شب نشین فراقت دل سیه پوش است

هما به محضر جانان چه هایهویی داشت

کنون ز دوری و هجران چو نقش خاموش است

 


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ دوشنبه 1389/08/24 ] [ 9:45 ] [ اهل نیاز ]
نیمــا ز صفــای دل صفــا باید کرد

دل را ز کــمنـد غــم رهـا باید کرد

تکرار چهار فصل نامش سال است

 روی دل و جان سوی خدا باید کرد

این رباعی را سالها پیش در تقویمی که به مناسبت سال نو همه ساله

 محبت میکردند برای من نوشته بودند که همواره ثبت لوح فکر و اندیشه

وخاطرات خوب من است نمیدانید چقدر به آن میبالم اثرات امر ایشان که

در انتهای مصاریع جلوه دارد(باید کرد...)در زندگی ام نمایان است که 

 ایشان مقام ارادی داشتند از آن که بگذریم این رباعی میتواند راهگشا

 و نصیحت و دلالتی برای همگان باشد وحضرت صابر در همه حال لحظه ای

 از روشنگری وراهنمایی و تبشیر ولایت ایمه معصومین (ع) و خواندن خلق

به خالق دست نمیکشیدند  در دفتری که به جهت چاپ آماده شده است

(تا کی توفیق نشر بیابم)جهت عمومییت این رباعی طبق نظر ایشان

 با جانا شروع شده است

توفیق همگان را خواستارم

 


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ چهارشنبه 1389/07/28 ] [ 9:21 ] [ اهل نیاز ]
حکایت غریبی بود اشعار استاد در سوک آشنایان . بخاطر دارم که گاه از

 پیش خبر فوت برخی را اعلام میکردند وبلافاصله بعد از فوت به

 یادگار شعریکه حکایت از سرگذشت و احوال درونی تازه گذشته

 میداد. اما در برخی موارد اصلا شعری در کار نبود ومکرر آمرزش

 طلب میکردند و راضی به سرودن شعری نمیشدند گاهی نیز اول

 راضی به سرودن نبودند و بعد از زمانی میگفتند روحش آمد و شعری

 خواست که البته در شعرطلب آمرزش  حتمی بود خلاصه لحظه

 لحظه ی بودن در خدمتش عالمی بود و فیضی گاه بوی اعمال رفتگان

در حضور ایشان به مشام میرسید که بر حسب حالات رفته متفاوت بود

  سخن بسیار است                                 افسوس


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ شنبه 1389/07/24 ] [ 13:53 ] [ اهل نیاز ]
توسل بدرگاه حضرت صابر کرمانی و اجابت ودعای ایشان واستجابت

 دعا معقوله ای عجیب بود . به خاطر دارم که مرحوم آقای روشـن در

 جواب سوال آقای نواده از احوال و مقامـات آقای صـابر پس از مراقـبه

 چنـیـن گـفـتـه بودند:      ایشــان به مقـام ارادی رسـیـده اند

(فلله رجال اذا ارادوا اراد ) در آشـفتگی های دنیـوی ملجا مطـمئـنی

 بودند که اکنــون نیز پـس از قـریب به گذشـت ۳سال به ایشـان پناه

میبرم واز ایشــان مدد میجــویم کـه خود گفته اند:

من نمیمیرم که گشتم زنده و جاوید عشق

متصــل کــردم به نور حــق بقـای خویش را


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ شنبه 1389/07/10 ] [ 7:51 ] [ اهل نیاز ]
اعیاد درحیات حضرت آقای صابر برایم شور وحال و معنایی دیگر داشت شعری

 به محضرش میبردم و نیازی. فیضها میبخشید که قایلم به امتدادش که میفرمود:

شمشیر اکنون در غلاف است اینگونه میبرد!!!بگذریم که نمیشود یک سینه حرف

 را یکجا زد. به یادگار و بجهت عرض ادب رباعی سروده ام مینگارم و عید را به همه

تبریک میگویم:

از کوی ولا رهبر روحانی رفت

آن مظهر عشق و پیر ربانی رفت

از شعر و سخن نغمه جانسوز رسید:

آن فخر زمان صابر کرمانی رفت

دست خط درج شده توسط دوستان حاوی شعری تفکر برانگیز است از ابتکارشان ممنونم


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ پنجشنبه 1389/06/18 ] [ 11:12 ] [ اهل نیاز ]
حضرت آقای صــابر کرمانی به اتفـــاق خانواده (قبل از ازدواج)ســفری

 به عتبات عالیات مشرف میشوند که حکایت بیماری ایشان وبهبودشان

 را نوبتــی دیگر مینویســم اما آنچه که امروز مـد نظر است در عتبات با

شاعر وعــارف واندیشــه مندی آشنا میشوند که خاموش متخلص بوده

 و به گفته حضرت صابر: یک کتابخانه از کتبــی که هـمه سروده خودش

 بود داشت.

مرحوم خامــوش در ســن قریـــب به هـــشتاد در پشت عکسی کوچک

 برای حضــــرت صـــابر که آنزمان سالهــای دهه ی ســـی عـمر خود را

میگذراندند مینویسند:

عکس نا قابل که بد از جان نثار

گشــت تقدیــم عـزیزی با وقار

حضــرت صابر سپهر فر و هنگ

تا پـس از خــامـوش ماند یادگار

من این عکس را دیده ام و همواره از خواندن این شعر لذتی وافر میبرم

هم از فهم خاموش و هم از اوج پیر و مرشد و مراد و قبله ام.افسوس....

 


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ سه شنبه 1389/06/16 ] [ 7:43 ] [ اهل نیاز ]
اگرچه حضرت استاد معتقد به این مطلب بودند که :هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی

اما برای شب بیست و سوم اهمیت خاصی قایل بودند به رسم چند سال اخیر به منزل

آقای واقفی میرفتیم که خاطرات فراوان از آن دارم .هر که میخواست میگرفت که فیضش

 دایم بود و لطفش جاری ازجمله در سالی که مادر در سی سی یو بستری بود محبتی کردند

کم نظیر.

گر بر سر من زبان شود هر مویی   یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

این را نوشتم که بگویم و بدانید: نه یادالطافش از خاطرم میرود ونه میتوانم فراموش

کنم

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ پنجشنبه 1389/06/11 ] [ 15:8 ] [ اهل نیاز ]
یـک روز بــیامــدم در ایــن دیـر خـراب

یک روز دگـــر بــرون روم با تـب وتـاب

در بیــن دو روز روزگــاری طـی شـــد

بودست عصاره اش غم و رنج و عذاب

(با تب و تاب؟ فکر نمیکنید این تب و تاب معنای خاصی داشته باشد؟ دوستانی که در جریان

نحوه فوت آقا هستند کمی تامل به این کلام را بی دلیل نخواهند دانست)


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ دوشنبه 1389/06/01 ] [ 9:23 ] [ اهل نیاز ]
شیـرین سـخن مرا بـزر بنویسید

از بـهـر تمـام ایـن بشـر بنویسید

گفتار و کلام من جهانی بودست

آنـرا به صـحـیفـه ی هنر بنویسید

                           (صابر کرمانی)


برچسب‌ها: رباعیات
[ پنجشنبه 1389/05/28 ] [ 8:33 ] [ اهل نیاز ]
مدتی این مثنوی تاخیر شد.....(قبلا چه بودیم که حالا با شرایط جدید) بماند

وقتی که نظرات دوستان را میخواندم به شعری رسیدم از استاد که عزیزی آورده بود

دم گرم عارفانه ..........این غزل و مبنای سرودنش برمیگردد به صاحب

 این قلم و ماجرای شاعر شـدنش باشد تا بعد که مفصل بنگارم واز اثرات دم گرم

عارف کبیر و شاعربی نظــیر  ابی روحــانی حضرت استــاد صــابر کــرمانی برایتان

 خاطراتی نقل کنم که :       فلله رجال اذا ارادو اراد


برچسب‌ها: مطالب پراكنده
[ سه شنبه 1389/05/26 ] [ 13:24 ] [ اهل نیاز ]
                هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا

                                                    در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا

                   عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا

                                                    عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا

                   گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار

                                                    آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا

                   خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست

                                                    هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا

                   زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست

                                                    بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا

                   لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست

                                                    در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا

                   هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است

                                                    در خمارِ عشقِ دل، صابر پشیمانی چرا

 

سرای بشر به سختی جایگاه انسانیتی این چنین فزون از شمار است. رفتنی باید. پای در راه ملکوت از هرچه بگذریم برای من که تازه ام راهی ست بس بارانی و راهبری می طلبم بس پرتدبیر. دستی است چون دستان پدرم بزرگ و مطمئن. که مرا می برد و کتابت می کند نام او را که تمام من است. یا هو.

 


برچسب‌ها: غزليات
[ یکشنبه 1389/05/10 ] [ 8:47 ] [ اهل نیاز ]

موج غم در چهره زردم نمایان می شود

خاطرم چون زلف پیچانت پریشان می شود

دیدن رویت نمی بخشد قراری در دلم

از ملاقاتت غم و رنجم فراوان می شود

می خرم جور و جفایت را به نقد جان خویش

گرچه می دانم متاع عشق ارزان می شود

نی من دیوانه دل تنها گرفتار غمم

هرکه می بیند تو را سر در گریبان می شود

می گدازم تا اثر از من نماند در چهان

در دل و جان شمع رخسارت فروزان می شود

بسکه با فکر و خیالت ساختم بیخود شدم

روح بی فرجام من هر لحظه پژمان می شود

نیستم یک لحظه ای راحت من شوریده سر

هر که می بیند مرا مبهوت و یران می شود

عاشقی, دیوانگی, دلدادگی کار من است

جان من آخر نثار راه جانان می شود

گاه در گلزار جاوید صفای عشق دل

صابر شیرین سخن مست و غزلخوان می شود

غزل 292 صفحه247  کتاب کاروان شعر

دیدگان تری باید تا جسم عشق فزون از حد و آن شوریده سری را تاب بیاورد؛ تا آنجا که می نویسند " می خرم جور و جفایت را به نقد جان خویش" و به دنبال آن" جان من آخر نثار راه جانان می شود" را می نمایانند.


برچسب‌ها: غزليات
[ چهارشنبه 1389/04/30 ] [ 13:31 ] [ اهل نیاز ]
بیاور باده گلگون گل و لاله ببار آمد

 صدای قمری و بلبل زباغ و شاخسار آمد

طراوتزا بود گلزارو باغ و گلشن و صحرا

نوا ونغمه ی مرغ سحر از کوهسار آمد

خدا و عشق و احسان و محبت نیکی و الفت

ز لوح خاطر آزاد مردان این شعار آمد

نکته اینجاست که استاد حتی در سرودن بهاریه و ... از روشنگری

 و دعوت به حق و حقییقت و تبشیر دست بر نمیدارند و محور را مد نظر دارند.

شعر قشنگی است که دوستش دارم و خاطره ی سرودنش همیشه با من است

[ شنبه 1389/04/26 ] [ 8:46 ] [ اهل نیاز ]
یک چشم به هم زدن فنا خواهی شد

ناگـه عـازم از این ســرا خـواهـی شد

هـمـره نبـری نه مال و ملک و نه مکان

از هر چه که داشتی جدا خواهی شد

[ چهارشنبه 1389/04/23 ] [ 8:23 ] [ اهل نیاز ]
سحر گه مــــرغ دل فـــریاد میکرد

ز گـــلــــزار  وجـــودت یـــاد میکرد

چو او صد ها دل غمدیده در حبس

بـســی نفــرین بر آن صـیاد میکرد

[ سه شنبه 1389/04/22 ] [ 11:42 ] [ اهل نیاز ]
برچــــار عــلی چــــار محـــمد صلوات

بر فاطـمــه بنــت پاک احــمد صــلوات

بر دو حسن وحسین و جعفر .موسی

بر جــــملـــه اولـیــای ســـرمد صلوات

[ دوشنبه 1389/04/21 ] [ 9:41 ] [ اهل نیاز ]
چه حاصل است که بعد از وفات من ماند

سفـــینه ی غزل و شــــرح حال و دیوانم

کنون که زنـده و در قیـــد زندگی هسـتـم

کسی نگفت که اهـــل دل و سـخــندانم

خطــوط چهــره ی من را ببــین و پند بگیر

کـه هسـت دفتـر عمــر و کتــــاب دورانـم

این روزها حال و هوایی دیگردارم یاد تابستانهای قبل آتشم میزندو افسوس که آنطور که بایسته وشایسته باشد قدر ندانستم

(قدر نشناس ترین مردم عالم بودیم   /    از کف آن گوهر یکدانه به آسانی رفت)

او در قید بود و ما ـ با آنکه مکرر میگفت و میسرود  ـ نا آگاه  (کنون که زنده و در قید زندگی هستم)

باشد تا وقتی دیگر.......


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1389/04/17 ] [ 9:3 ] [ اهل نیاز ]
چون دست نوشته استاد که به تاریخ سوم تیر را بعضی از دوستان نمیتوانند ببینند شعرش را دوباره

مینویسم:

مه خانه بدوش هرزه گردی بودست

خورشید چراغ کوخ سردی بودست

این زهره و مشتری و بهرام و زحل

 در پرده ی کاینــات گـردی بودست

[ دوشنبه 1389/04/14 ] [ 7:16 ] [ اهل نیاز ]
من نمی میرم که گشتم زنده و جاوید عشق

متصل کردم به نور حـــق بقـــای خویــش را

                        (صابر کرمانی)

 

[ شنبه 1389/04/12 ] [ 7:45 ] [ اهل نیاز ]
مرحوم آقای حیدر معجزه در وصف حضرت استاد چنین سروده بودند:

صابر آن پیشوای اهل ادب

چونکه بد سالها براه طلب

نه عجب دل ز عارفان ببرد

که عیان دیده است جلوه رب

[ چهارشنبه 1389/04/09 ] [ 18:3 ] [ اهل نیاز ]
شک نیست که صاحب الزمان نور خداست

آثار حقیقت از جمالش پیداست

در هاله ی نور گاه ظاهر گردد

با دیده ی دل نگر که او جلوه نماست

 

 

[ دوشنبه 1389/04/07 ] [ 9:3 ] [ اهل نیاز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

صابر کرمانی
امکانات وب





Powered by WebGozar

فروش بک لینک طراحی سایت