تبليغاتX
صابر كرماني
سخن روز

پيوندهای روزانه

بسمه تعالی

بنام خدای بزرگ

تمام روزها عاشورا است و همه زمین ها کربلاست.

از اول خلقت آدم ابوالبشر جنگ حق و باطل بین هابیلیان و قابیلیان، یاران ابراهیم (ع) و طرفداران نمرود، معتقدین به حضرت موسی (ع) و جیره خواران فرعون، حضرت ختمی مرتبت محمد (ص) و اهل ایمان و ابوسفیان و سفیانیان، شیعیان مولای متقیان امیرمومنان علی (ع) با بی دینان و دنیا پرستان معاویه پرست، حسین بن علی راد مرد عالم عشق و آزادگی و یارانش و یزید و هوسبازان اطرافش بوده و خواهد بود.

تا جهان باقی باشد جدال حق و باطل هم هست، حسین خون خدا، پسر خون خدا، سرحلقه ی عاشقان الهی و جانبازان راه حق و حقیقت و آزادی نام نامیش همیشه جاوید و مقامش در دل روحانیان و جانباختگان معنویت بوده و هست.

حسین است کشتی بحر نجات      ولــــی خــدا عادل و رهبـــرست

حسین است نـــور دل فـــاطمه      همــه خلق را مـونس و یاورست

این کتاب که اثریست از شیفتگان عشق حسین بن علی (ع) به سرسپردگان آن رادمرد عالم انسانیت و از خود گذشتگان که راه و رسم و آئین آن رهبر روحانی را پیروی کرده نه زیر بار ستم روند و نه به کسی ظلم روا دارند و با ایثار و فداکاری پرچم آزادی را بر قله بلند و رفیع رادمردی برافرازند.

امام (ع)فرمود؛ به جان خودم سوگند هیچ کس شایسته نیست بر مسند پیشوایی و امامت بنشیند مگر آنکه با کتاب آسمانی قرآن آشنایی و بر طبق احکام آن حکومت کند.

یا شهید الحق

ناظــر انــــوار عمــــرش کبــــریا باشد شهید      با خبــر از عـــالـــم عشـــق و ولا شـد شهید

هـــر شهیــد حق بود آگاه و شاهد هم بصیر      جـــان فـــدای راه ایمـــان و خـدا باشد شهید

ســـرور بــزم شهیدان رهنمای انس و جـــان      شد حسین بن علی از خود رها باشد شهید

پـــرچم اسلام با دست شهیـــدان شــد بلند      راز دار و پـایــــدار و جــانــفـــــدا باشد شهید

یا شهیـد الحــق، شهیــد الحــق، شهیدالحق بگو      روی محـــراب عبــادت مــرتضی باشد شهید

شـد حسن مسموم زهــر کین خصـــم نابکار      جانـفــدای راه ایمــــان مجتبـی باشد شهید

ای حسین بــن علی، ای شــاهـد بزم حضور      عشق تــو آئین مــا، مهــر و وفا باشد شهید

شین آن شهد شهادت، های آن هــای هـدی     پاکبـــاز عـــالــم صـــدق و صفــا باشد شهید

یای آن یـــاری کــن حــق در جهـــاد و معـرفت     دال آن دیـــن خـــدا، ایــــزدنمــا باشد شهید

رستگاری چیست ترک مال و جـان و نام وجاه      پایه ی تحقیـــق و عــرفان را بنا باشد شهید

آدمــیـت در عبــــودیـت بـــــــود آدم بـپـــاست      پیـــرو قــائـــم بـــدنیـــای رضـــا باشد شهید

راه باریک است و صدها دشمن دین در کمین       رهــــــــــرو راه ولای اولیــــــــــا باشد شهید

موسی جان، ناظر غیب است در سینــای دل      شعله ی سـر تا بپــا نــور و جلا باشد شهید

شرزه همچون شیر باشد مــرد حق در کــارزار      در مقـــام قـــرب حق کامش روا باشد شهید

ساقی باقی دهـــد مـــی از خـم تــوحید ذات      مست مست از باده ی جـام بلا باشد شهید

صابـــر کـــرمانی وارسته از خــود رسته است      می ســـراید نغمه از دل دلــــربا باشد شهید

شیـــرین زوال حـــق بــــــــود کـــــام شهیـــد      در خاطــــره هـــــا زنــــده بــــود نـــام شهید

در عـــالــــم عشـق حــق روانش باقی است       در قـُـــــــرب خــــــــدا راحـــــت و آرام شهید

صابر کرمانی

مصیبت نامه حضرت امام حسین(ع) شامل: مقدمه و اشعار صابر کرمانی و غزلیاتی از شاعران دیگر 

اثر: صابر کرمانی

گرد آوری و مقدمه: صابر کرمانی

تیراژ: 5000 نسخه

تاریخ انتشار : 1361

چاپ: انتشارات اقبال

تلفن انتشارات اقبال : 77603574-021 و 33118701-021


برچسب‌ها: مصیبت نامه حضرت امام حسین
[ جمعه 1390/10/23 ] [ 20:27 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

بسمه تعالی

بنام آنکه جــان را فکـــرت آمـــوخت         چــــراغ دل بنــــور جــــان برافروخت

گلشن راز اگر چه کتابی است کوچک ولی دارای مطالبی است عرفانی و نکاتی جالب از عالم روحانی، هر کس با تصوف و عرفان و ادبیات ایران سر و کاری داشته و دارد از مضامین آن کتاب بهره ور شده و به فصاحت لفظ و بلاغت معنی آن پی برده و میداند پایه علمی و مایه ی عرفانیش تا چه حدست.

یکی دریاست هستی نطق ساحل          صـــدف حــرف و جــواهـر دانش دل

بهـــر مــوجی هـــزاران در شــــهوار         بـــرون ریــــزد ز نقل و نص و اخبـــار

مرحوم استاد شهید مطهری در کتاب علوم انسانی ص 118 فرموده:

شیخ محمود شبستری آفریننده منظومه عرفانی بسیار عالی موسوم به گلشن راز این منظومه یکی از کتب بسیار عالی به شمار می آید و نام سرایندۀ خویش را جاوید ساخته است شرحهای زیادی بر آن نوشته است.

شاید از همه بهتر شرح شیخ محمد لاهیجی است که چاپ شده و در دسترس است. مرگ شبستری در حدود سال 720 واقع شده.

و در کتاب انسان کامل شهید مطهری ص 129 "مگر شبستری نیست که در آن منظومه بسیار بسیار عالی و راقی خودش که واقعا شاهکاری است در عالم انسانیت که می گوید:

بنام آنکـــه جــــان را فکـرت آموخت        چـــــــراغ جان بنور دل بـــرافــروخت

زفضلش هـر دو عــــالم گشت رون         زفیــض خــاک آدم گشت گلشــــن

تا میرسد به اینجا:

بنـــــزد آنکه جانش در تجلی است          همه عـــالم کتـاب حقتعالی است"

 

))شرح حال شیخ محمود شبستری((

جناب نجم الدین شیخ محمود شبستری تولدش حدود سال 687 هجری قمری و وفاتش سنه 720 در سن سی و سه سالگی آن عارف بزرگ در زادگاهش شبستر مدفون گردید. او بسیاری از ممالک اسلامی را سیر و سیاحت کرده و در عنفوان جوانی دانای علوم زمان بود. عارفی وارسته و حکیمی شایسته و فقیهی بصیر و دانشمندی کم نظیر بوده مدتی در شهر کرمان سکونت داشته و در آن دیار ازدواج کرده و صاحب فرزند شده، آثاری به نظم و نثر از آنجناب باقی مانده.

مثنوی گلشن راز مثنوی سعادت نامه، شاهد نامه، رساله ی مرات  المحققین، کنزالحقایق، حق الیقین و آثاری دیگر.

سبب تحریر گلشن راز چنین بوده است که امیر حسین حسینی هروی خراسانی مرید و خلیفه ی شیخ بهاء الدین زکریای ملتانی نامه ای برای شیخ محمود شبستری نوشت و سئوالاتی از آن عارف واقف در تصوف و عرفان و حقایق دین کرد که گلشن راز جواب سئوالات آن عارف نامدار دیار خراسان است درباره اش شبستری چنین فرمود:

بزرگی کاندر آنجا هست مشهور         باقسام هنـر چون چشمه ی نور

همه اهل خــــراسان از که و مه          در این عصــر از همه گفتند به او

رضا قلیخان هایت در تذکره ریاض العارفین وفات حسینی هروی را سال 728 هجری در هرات دانسته، شرح حال بزرگان را در آثار و کلام و بیان آنان باید جستجو کرد نه در تاریخ تولد و وفات و نام و نشان.

در سخن پنهان شدم چون رنگ و بو در برگ گل 

میل دیدن هـــر که دارد در سخــن بینــــد مـــرا

بهترین شرح گلشن راز شرح شیخ محمد لاهیجی است که بچاپ رسیده.

حسین حماسیان (صابر کرمانی)

61/2/15

گلشن راز شامل: مقدمه و اشعار شیخ محمود شبتری

اثر: شیخ محمود شبستری((نجم الدین))

به اهتمام: صابر کرمانی

تاریخ انتشار : چاپ اول 1361 خورشیدی

ناشر: کتابخانه طهوری


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ دوشنبه 1390/10/19 ] [ 21:13 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

بسمه تعالی

در روز اول محرم سال سیصد و پنجاه و هفت هجری قمری در شهر کوچک یاده میهنه بین سرخس و اَبیورد که یکی از آبادیهای دشت خاوران بود بسرای ابوالخیر عطار پسری پای بجهان نهاد که مهری تابناک در آسمان علم و معرفت و عرفان پدیدار و درخشیدن گرفت، نامش فضل الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم مشهور به ابوسعید ابوالخیر و در عالم معنیٰ سر آمد پیران و اهل سّر.

جناب شیخ عطار در تذکره الاولیاء درباره آن بزرگ مرد چنین فرماید:

آن فانی مطلق آن باقی بر حق آن محبوب الهی آن معشوق نامتناهی آن نازنین مملکت آن بستان معرفت آن عرش فلک سیر قطبِ عالم ابوسعید ابی الخیر قدس الله سرّه حکایت بسیار و کرامت بیشمار از آن یگانه دوران نقل میکند و درباره اش آورده. نقلست آنوقت که قرآن می‌آموختم پدر مرا بنماز آدینه برد در راه شیخ ابوالقاسم بشر یاسین را که از مشایخ کِبار بود پیش آمد گفت: ما از دنیا نمی‌توانستیم رفت که ولایت خالی میدیدیم و درویشان ضایع میماندند اکنون این فرزند را دیدم ایمن گشتم که عالم را ازین کودک نصیب خواهد بود. باز فرماید: یکبار دیگر شیخ مرا گفت: که ای پسر خواهی سخن خدا گوئی؟ گفتم خواهم: گفت در خلوت این میگوی:

من بی تــو دمی قــرار نتوانم کرد           احسـان ترا شمار، نتوانم کرد

گر بر سر من زبان شود هر موئی           یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

همه روز این بیت می‌گفتم ببرکت آن در کودکی راه حق بر من گشاده شد.

ابوسعید در زادگاه خویش به کسب کمال پرداخته و گوی توفیق در میدان مجاهدت و ریاضت انداخته و دین و دل به اصل حقیقت وجود باخته؛ بشهر مرو سفر کرده و از شاگردان ابوعبدالله الخضری بوده پس از مرگ او به نزد ابوبکر قفّال مروزی شاگردی کرده پس از ده سال دانش آموزی و فرا گرفتن نکات علوم ظاهری برهنمائی و دیدار لقمان سرخسی میرسد که او از خلفای عارف نامی ابونصر سراج که سلسله‌اش به جنید بغدادی میرسد بوده در حلقه ارادتمندان آن عارف نامدار قرار گرفته ریاضتها کشیده و پس از تحول فکری و روحی از ابوعبدالرحمن محمد بن حسین سلمی خرقه ارشاد گرفته شیخ ابوالعباس قصّاب را در آمل زیارت کرده و یکسال در آن شهر اقامت داشته به زادگاه خود میهنه مراجعت کرده و به تربیت مریدان پرداخته گاهی در میهنه و زمانی در نیشابور بوده با بزرگان زمان ملاقات داشته با شیخ الرئیس ابوعلی سینا خلوت نموده در جواب نامه ابوعلی چنین سروده:

جــانـا مـن و تو نمــونه پـرگاریم              سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چون پرگار               در آخــر کـــار ســــر بهـــم باز آریم

بسیاری از بزرگان زمانش را دیده شیخ الاسلام خواجه عبدالله انصاری و شیخ ابوالحسن خرقانی به آن دریای عرفان و فضیلت اظهار محبت نموده‌اند.

شرح زندگانی آن نابغه جهان معنویت در کتاب اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید و در کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابی الخیر درج است. رباعیات منسوب به آن پاکباز سرافراز ملک ولایت و ارشاد جمع‌آوری شده، آن نابغه فضل و معرفت در شب جمعه چهارم شعبان سال چهارصد و چهل هجری قمری در سن 83 سال و چند ماه بسرای جاویدان شتافته و از خدای بی نیاز خواسته:

یارب مکن از لطف پریشان مـا را             هر چند که هست جرم عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم              محتــاج به غیـر خــود مگــردان ما را

امیدست این مختصر شرح حال مورد پسند صاحبنطران و عزیزان قرار گیرد و این حقیر و ناشر محترم را بدعای خیر یاد و با درود روان گذشتگان را شاد فرمایند.

حسین حماصیان (صابر کرمانی)

دی ماه 1367 شمسی


رباعیات ابوسعید ابوالخیر شامل: مقدمه و تصحیح رباعیات ابوسعید ابوالخیر

اثر: ابوسعید ابوالخیر

گرد آوری و مقدمه: صابر کرمانی

تیراژ: 1000 جلد

تاریخ انتشار : ششم - بهار 1386

چاپ: انتشارات اقبال

تلفن انتشارات اقبال : 77603574-021 و 33118701-021


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ جمعه 1390/08/06 ] [ 10:0 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

براي حافظ زمان مفهومي ندارد. زمان تولد شعر او، زندگاني ابدي او، زمان شهرت روزافزون جهاني اوست.

ما را چه کار پدرش تويسرکاني بوده يا مادرش شيرازي، در سال 726 هجري قمري در شهر شيراز بدنيا آمده و پس از شصت و پنج سال زندگي پرماجرا رخت از جهان فنا به دار بقا کشيده، جمله "خاک مصلي" در عدد ابجدي 791 تاريخ وفاتش شده و يا بتحقيق بعضي از محققين 792 بوده،،، حافظ، حافظ جاوداني است.

نامش "محمد" است و لقبش شمس الدين. اين نام و نشان زندگي جسماني اوست. حافظ عارف معارف الهي و حافظ قران است. دانشمندي است بزرگ و حکيمي دانا، شاعري توانا، ابرمردي سترگ از بي همدمي مينالد و ميگويد:

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل ز تنهـــايي بجــان آمـد خدا را همدمي

 

اشعارش سوز و گداز است، کلامش راز و نياز

 

طــــراز پيرهن زرکشم مبيـن چـــون شمع

که ســوزهاست نهاني درون پيــــرهنــــم

 

غزليات حافظ زبده ندارد، همه شيرين است و دلکش  و مليح است و روحنواز.

نواي حافظ ملکوتي است.کلامش کلام دل و بيانش بيان احساسي عميق و عارفانه.

 

شعـــــر حافظ در زمـــان آدم انـدر باغ خلد

دفتــــر نســــرين و گل را زينـت اوراق بود

 

حافظ به طرز انديشه و شعر و کلام و عرفانش اعتقاد دارد و خوش مي‌سرايد:

 

صبحدم از عرش مي آمد خروشی، عقل گفت

قــدسيان گویی که شعر حافظ از بر مي‌کنــند

 

براي دوستداران شعر شيواي حافظ غزلياتي انتخاب شده تا در هر حال از آن اشعار عرفاني که سراسر ذوق است و شوق و عرفان و حکمت و آيه و حديث بهره‌مند شوند چنانکه خود فرموده:

 

صبح‌خيزي و سلامت طلبي چون حافظ

هــر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

 

با خواندن غزلي از حافظ مي‌توان لحظاتي از زندگي پردردسر مادي به عالم آرامش بخش معنوي سير کنند و به آسايش رواني نزديکتر رسند.

در آسمان چه عجب گر بگفته حافظ

ســرود زهــره برقص آورد مسيحا را


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ یکشنبه 1390/07/17 ] [ 22:35 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

شرحی از خیّام

اَبوحفص حُجّة الحق خواجه عمربن ابراهیم خیامی نیشابوری

robayate-khayam

نام بعضی از شعرا زبانزد خاص و عام است و در نزد اهل شعر و ادب و بیان مورد احترام، یکی از نامهای پر افتخار در زبان فارسی بلکه اکثر کشورهای با فرهنگ جهان نام حکیم فرزانه، دانشمند یگانه شاعر ژرف اندیشه، مُنجم ماهر، روشن ضمیر پاک نهاد، حکیم عمر ابوالفتح غیاث‌الدّین عمربن ابراهیم خیّام (خیّامی) نیشابوری آن ریاضی دان بزرگ که در سن جوانی به اتّفاق هفت تن از مُنَجمین عصر خویش تقویم جلالی را ترتیب داد و در ریاضی و نجوم بَر آنها مُقّدم بود در بین سال 430 تا 440 و بروایتی نزدیک به یقین در سال 439 در دهکده نزدیک شهر نیشابور بدنیا آمد در سال 467 بسن 28سالگی از طرف ملکشاه برای تنظیم تقویم جلالی مأمور شد خیّام از نظر دانشمندان مُعاصر خویش فردی برجسته و با شخصیّت و گرامی بود.

نظامی عروضی در چهار مقاله چنین نوشته: (در سنه 506 هجری قمری به شهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای امیر ابوسعید جرّه، خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند و بدان خدمت پیوستم در میان مجلسِ عشرت از حجّةالحق شنیدم که گفت "گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان کُند" مرا این سخن مستحیل نموده و دانستم که چون اوئی گزاف نگوید چون در سنه ثلاثین (530) هجری قمری به نیشابور رسیدم چهار سال بود تا بزرگوار روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده و او را بر من حق استادی بوده آدینه‌ای بزیارت او رفتم و یکی را با خود بُردم که گور او را بر من نماید، مرا بگورستان حیوه بیرون آورد و بر دست چپ گشتیم در پایین دیوار باغی خاک او را دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از باغ بیرون کرده و چندان برگ و شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گُل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار رُبع مسکون او را در هیچ جای نظیری نمیدیدم)، بدین ترتیب وفات خیّام سال 527 بوده که بیشتر خیّام شناسان سال 517 نوشته‌اند؛ عمرش بیش از 80 سال بوده خیام از علوم متداول زمان خویش جلوتر و در حساب و هندسه و جبر و نجوم و فیزیک و طب سُنّتی و تغییرات جَوی و به اصطلاح هواشناسی تجربی با اطلاع و در فلسفه و شعر و ادب دانا و بینا بوده اجرام فلکی را با اینکه مُدَبِرند سرگردان میداند و از شب تاریک مسائل و مشکلات علوم نتوانسته ره بیرون بَرد و دیگران را افسانه گو قصه خوان برای مردمان بیمایه و کم اندیشه دانسته:

آنــانـکـــه مُـحـیـط فـضــل و آداب شــــــدند          در جمـــع کمـــال شمــع اصحـاب شـــدند

ره زیــــن شـــب تـاریـک نبُـــــردند بُـــــرون           گفتنــــد فســـانــه‌ای و در خـــواب شـدند

خیّام با زندگانی طولانی پُر بارش معلوم شد که هیچ معلوم نشد را بیان کرده از بیوفائی دهر و بیحاصلی عمر همیشه ناله سر داده:

این چـــرخ چــــو آسیا که آســــوده نشــد           آســـــوده نگشت و آسیـــا سُـــــوده نشد

چنـــــدانکـــه زمــــانه دانــه پیـمـــود در او            او سـیــــر نگشت و آسیــــا تـُــوده نشُــد

پای را که بر روی خاک می‌نهاده تفّکر میکرده و چون مردمان عامی غافل و سرسری نمیگُذشته:

هــــــر ذرّه که از خــاک زمینی بوده است           خورشیــد رخی زهــره جبینی بــوده است

گـــــــرد از رُخ نــازنـیــــن به آزرم فشــــان           کــــان هـــم رُخ خـــوب نازنینی بوده است

آیا کدام متفکّر و روشن بین میتواند اندیشه تابناک خود را با این کلام بر روی صفحه زمان باقی گذارد:

آن قصـــر که جمشید در او جـــام گـــرفت           آهــــــو بــچـــه کــــرد و روبـــه آرام گـــرفت

بهـــرام که گـــور میگـــرفتی همـه عمـــر            بنگــــر که چگــــونه گـــــور بهـــــرام گرفت

کدام شاعر با بینش و متفّکر میتواند نتیجه زندگی جسمانی یک فرد را چنین تشریح کند:

ایـن کوزه چو من عاشق زاری بـوده است            در بنــــد ســــر زُلف نگــــاری بــــوده است

این دستـــه که بَـــر گـــــردن او می‌بینی             دستی است که بر گــردن یاری بوده است

جسم فردی خاک شود خاک آن کوزه گردد و پس از تبدیل کوزه دسته آن بدست عاشقی که بر گردن معشوقه‌اش حایل بوده است تشبیه شود راجع به علّت و معلول جهان و پیدائی ناپیدائی مردمان چنین میسُراید:

آنهــــا کــه کُهـــن شـــدند و اینها که نُوند          هــــر کس بمــــراد خویش یک تک بــدونـد

ایــــــن کُـهنـه جهـــان بکس نمـــاند باقی         رفـتنـــــد و رویــــم و دیگـــر آینــــد و رونـــد

 

یاران مـــوافق همـــه از دست شُـــدنــــد         در پای اجـــل یکـــان یکــان پست شـــدنــد

خــوردیم ز یک شــــراب در مجلس عمـــر         دوری دو ســه پیشتر ز ما مست شــــدنـــد

افسوس و اندوه خیّام از دست دادن یاران موافق و دوستان صادق است که هر یک در زیر پای اجل افتادند و نابود شدند شرابش شراب بیخودی از این جهان هستی و سیر ملکوتی و بازگشت به جهان اَبدی است و میداند این قافله عمر همگان بسوی عدم رهسپار است و به مضمون ضرب المثل معروف دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد:

افسوس که سرمایه‌ ز کف بیـــرون شـــد         و ز دست اجــل بسی جگــــرها خون شــــد

کـــس نامــــد از آن جهــــان که پــرسیم          احــــوال مســــافـــــران دنیــــا چـــون شــــد

خیّام بر خلاف خیال کوته نظران و بیخردانی که او را مادی و غافل از جهان روح و روان میدانند آشکار این رباعی پُر مغز را با ترکیبی نغز سروده:

از تـــن چـــو بـــرفت جـــان پاک مــن و تو          خاک دگــــران شــــود مُـغـــاک مـــن و تـــو

زیـــن پـس ز بــــرای خِشت گـــور دگـران          در کـــالـبـُـــدی کشنـــد خـــاک مـــن و تـــو

آیا جان پاک چیست و آن روان تابناک که از عالم امر بوده و بسوی او برگشت کرده غیر از پاکی و طهارت معنوی میتواند معنی و نشانی داشته باشد و تشریح این کالبُدی خاکی که از خاک سرشته شده باز بسوی اصلش خاک برگشت دارد با این کلام بدون پیرایه بیان شود جای دگر گوید:

این چـــرخ فلک بهــــر هلاک مـــن و تـــو          قـصـــــدی دارد بجــــــان پـــاک مـــن و تــــو

در سبزه نشین و می خور و شادی کــن          کایـــن سبـــزه بسی دمـــد ز خـاک من و تو

مرا چه کار که بادهٔ خیّام آب انگور است برای بیخبری از جهان هستی و فرار از جنگ ناراحتی و گرفتاری او پناه به چیزی میبرد که او را لحظاتی آرامش بخشد آن باده آرامش بخش اندیشه و تفکّر و ذکر و یاد خیام است که میگوید چون سبزه با سُرور و نشاط شادمان باش و بدان زمانی نمیگذرد که همین سبزه از زیر خاک کالبُد بیرون می‌آید:

از جمــــلـــه رفتـــگـــــــان ایــــن راه دراز          باز‌ آمـــــــده کـــــو که بمــــــا گـــــــــوید راز

پس بــــــر ســـــر این دو راهـــه آز و نیاز          چیــــــــزی نگُــــــذاری کـــه نمیـــــآئی بـــاز

آیا بشر و آدمی را که دارای طبیعت پر از آز و حرص و طمع و نیاز است و این دو راهه که خیّام مُعتقد است مایه‌ٔ رنج و عذاب روح و جان است اثری از خود گذاشتن و پیروی از آرزوهای زود گذر دنیای فنا کردن ثمر جز پشیمانی و حاصلی غیر از پریشانی ندارد اگر عمر را بغفلت گذراندی باز آمدنی برایت نیست که جبران کنی و در فنای زندگانی و بی‌ثباتی عمر فانی چنین میسُراید:

عمرت چو دو صد بود چه سیصد چه هزار         زین کهـــنــــه ســـرا بُــرون بــــرنـدت ناچـــار

گــــــر پادشــــهی و گــــر گــــــدای بازار         این هـــر دو بیک نــــــرخ بــــــود آخـــر کـــــار

اگر امیری و فرمانروا، ثروتمندی و کامروا، صاحب جاه و مقامی و مُلک و سرا عاقبت مانند گدای در یوزه کُنِ کوچه و بازار یک کفن میبری از این هستی دنیای بی‌اعتبار.

گـــــــر یک نَفَست ز زنــــــدگانی گُـــذرد          مگـــذار که جـــز به شــــادمــــانی گُـــــذرد

زنهــــار که ســـرمایه این ملک جهــــــان          عمـــریست بدانســـــان گُــــذرانی گُـــــذرد

از خواب غفلت بیدار شوید و غصّهٔ بیهوده مخورید و افسوس گذشته سودی ندارد و مرد عمل باشید و تخم نیکی در مزرعهٔ دلها بکارید که ثمر نیکو دهد و سود روان در عالم جان حاصل شود

دهقان قضا بسی چـــو ما کِشت و درود           غم خــوردن بیهـــــــوده نمیــــــدارد ســـود

پُـــر کــــن قـــدح می بکــفــم ورنِه، زود            تا باز خــورم که بــــودنیــــها همـــه بـــــود

خیّام همیشه در بحر تفکر غوطه‌ور و در اوج فلک حقایق بی‌بال و پر بپرواز بوده گاهی از دور اندیشی سر بزانوی تحیّر می‌نهاده و میگفته:

هـــرگز دل من ز علــــم محـــــروم نشد            کــــم مانده ز اســــرار که مفهـــــوم نشـد

هفتاد و دو سال فکر کــــردم شب و روز            معلـــوم شُــــد که هیــــچ معلـــــوم نشـد

این حد دانستن است به اندازه ظرفیت و استدلال و حد کمال ندانستن او خیلی بیشتر از دانستنیهای همگان است آنسان که بازگوید:

عــــالــــم همه انــــدر تک و اندر پــــویند           وز بی خبـــری دیده بخــــون میشـــوینــــد

چون دست به سِـــرّ کار در می‌نشـــــود           از عجــز دروغهــــای خــــوش می‌گــوینـــد

او مانند بیشتر متفکران جهان برای جسم فانی و بدن عُنصری اهمیتی قائل نیست و با تمام وجود فغان میزند:

چون چــــرخ بکام یک خــــردمنـد نگشت           خواهی تو فلک هفت شُمُر خواهی هشت

چون باید مُــــرد و آرزوهــا همـــه هِشت           چه مــــور خــــورد بگــــور چـه گُرگ بدشت

ابوالحسن علی‌بن زید بیهقی که معاصر خیّام بوده است در کتاب تتمه صوان الحکمه که به اسم دُرّ الاخبار و لمعة‌الانوار ترجمه شده راجع به خیّامی چنین گوید:

اصل و میلاد او نیشابور بوده و عظمت علیمش مانند بوعلی بوده حافظه‌ای قوی داشت چنانکه در اصفهان کتابی را هفت بار خوانده بعد در نیشابور آنرا املاء کرد ما از آن نسخه مقابله کردیم زیادت تفاوتی نداشت و بدین استعداد علوم معقول و منقول وقوف یافت، روزی نزد شهاب الاسلام بوده و امام القراء ابوالحسن الغزال حاضر بود و در آیتی بحث میرفت چون امام حاضر شد شهاب الاسلام گفت علی‌الخبیر سقطنا و از او پرسیدند و او همه اختلافات و آراء را جُدا جُدا گفت و یکی را انتخاب کرد و دلائل حجّت‌اش را بیان کرد پس به امام ابوالفخر ابوالحسن الغزال گفت خدا در میان دانشمندان مانند تُرا زیاد کند حق تعالی جهان را از وجود مبارک امام خیّامی، خالی ندارد چه گمان نداشتم که کسی از قراء در جهان این وجوه و علل بر ذکر تواند بود تا به حکیمی فیلسوف چه رسد.

دانشمند و حکیم و فیلسوف و محققی که برای آیه‌ای از قرآن کریم در برابر امام القراء استناد میکُند و دلیلش را آشکار میکند و بُرهانش را ثابت مینماید چگونه فردی بی بند و بار و شراب خوار و بیخبر از جهان اسرار بوده آیا در آخرین لحظات زندگی سر بسُجده میگذارد با خواندن دُعائی جان بجان آفرین تسلیم می‌کند و دل برِ دلبر و جان برِ جانان میرود مُنکر حقایق اسلام باشد آیا کُدام محقّق و دانشمند و عارف است که ادّعا کند برای من اسرار جهان هستی کشف شده از بدایت امر تا نهایت را فهمیده‌ام هر کس قدر فهمش مّدعا را فهمیده و دَم از تکامُل علمی و روحی و معنوی زده خیّام با صراحت بدون ترس از زبان طَعن و بیان لعن چنین سروده:

ای بحــــر وجــــود آمــــده بیرون ز نهفت            کس نیست که این گـوهر بتحقیق بسُفت

هر کسی سخنی از سَــــرِ سودا گفتند            زان روی که هست کـــس نمیــــداند گفت

ای تاریخ خوان پُر شور، ای پهلوان پُر زور ای ثروتمند مَسحور، ای دولتمند مشهور بیدار باش هُشیار شو دفتر گذشتگان را بخوان و پند گیر:

این چــــرخ کــــه با کسی نمیگــــوید راز            کُشته بِـسِــتَــــم هــــزار محــمــــود و ایاز

می‌ خـــور که نبخشند بکــــس عمر دراز            وانکــــس که شــــد از جهـــان نمیــآید باز

نقدی و شرحی اندر خور فلسفه این فیلسوف گرانمایه در خور این بندهٔ بی‌سرمایه نیست برای روشن شُدن بعضی مطالب چند سطری نوشتم تا چه مقبول افتد و چه در نظر آید.

رباعیات حکیم فرزانه دارای سبکی حکیمانه و روشی فیلسوفانه است و شاعران بی‌بند و بار افکار خود را در قالب رباعی ریخته و اشعاری در وصف باده و ساده و خوشگذرانی و عیش و شادمانی در دسترس همگان قرار داده بر صرافّان سُخن و نقادان ز من روشن و آشکار است که کدام رُباعی نغز و پُر مغز کلام فیلسوف ژرف اندیشه‌ جهان علم و ادب و ریاضی است و چه کلام و گفتاری از دنیا پرستان ماضی چقدر شیوا و بی‌پیرایه زندگانی زود گذر مادی را بیان میکُند و ایشانرا بفنای جسم آشنا:

ایـــدل همـــه اسباب جهان خواسته گیر           باغ طـــــربــت به سبــــزه آراستــــه گیــــــر

وانگاه بـــــر آن سـبـــزه چــــون شبنــــم           بنشسته و بامــــداد بـــــرخــــاستــــه گیــر

توفیق خوانندگان عزیز را از خدای توانای آگاه بر دلها و پرورش دهنده اندیشه‌ها خواهان بوده و هستم.

حسین حماسیان (صابرکرمانی)

مهر ماه 1364 شمسی


رباعیات خیام شامل: مقدمه و تصحیح رباعیات خیام نیشابوری

اثر: خیام نیشابوری

گرد آوری و مقدمه: صابر کرمانی

تیراژ: 3000 جلد

تاریخ انتشار : هشتم - پاییز 1386

چاپ: انتشارات اقبال

تلفن انتشارات اقبال : 77603574-021 و 33118701-021


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ جمعه 1390/06/11 ] [ 1:19 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

هو

بسم الله الرحمن الرحیم

Goftare-Pire-Tarighat 

اگر کاستی تلخ است از بوستان است اگر عبدالله مجرم است از دوستان است.

شیخ انصاری که اهل راز بـود      دیـــدهٔ جــان و دل او بــاز بود

نامش عبدالله کنیه‌اش ابو اسماعیل لقبش شیخ الاسلام پدرش ابومنصور محمد الانصاری الهروی نسبش به ابو ایوب انصاری میرسد. ابو منصور قصد ازدواج نداشت شریف حمزه عقیلی با روشندلی و وحی دل او را بشارت به تولد پسری میدهد که مهری درخشان در آسمان عرفان خواهد شد، او بر خلاف میل و اراده‌اش ازدواج می‌کند صاحب فرزندی میشود که:

بــالای ســرش ز هوشمندی        میتافت ستاره بلندی

استعداد ذاتی و فطریش، تربیت درست و اساسی اولیه‌اش محیط و کانون پرورش اعتقادیش از او فقیهی بصیر عارفی خبیر شاعری پر شور دانشمندی مشهور محققی کم نظیر پرهیزکاری با یقین روشن ضمیری بی‌قرین قانعی غنی‌الطبع تشنه کامی که هر چه از آب زلال سرچشمهٔ معرفت و علم و ادب و حقایق هستی می‌نوشید بر تشنگی او میافزاید و اهل طلبی می‌سازد که چون می‌رسد به شیخ خرقانی آن عارف بزرگ ربانی می‌فرماید:

عبدالله مردی بود بیابانی در طلب آب زندگانی ناگاه رسید باابوالحسن خرقانی چندان کشید آب زندگانی که نه عبدالله ماند و نه خرقانی.

چنان فانی در ذات شیخ خرقانی شد نه عبدالله ماند باقی نه خرقانی او جانشین ابوالحسن خرقانی شد با چهار واسطه به شیخ جنید بغدادی میرسد او دانای حدیث و اخبار و سرحلقه اخیار و ابرار بود مناجاتش دلنشین و کلماتش آتشین بیانش نوای دل متقین آثارش همیشه جاوید و فروغ گفتارش روشنتر از اختر ناهید چه خوش فرماید:

الهی اگر نظر فاسقان بزر و سیم است و نظر صادقان برخوف و بیم است اما نظر عبدالله بر نوزده حرف بسم الله الرحمن الرحیم است.

چه حاصل است بدانیم حوادث زندگی ظاهری و جسمانی آن خورشید آسمان جمال و جلال چه بوده است هر کسی که پا در این جهان میگذارد روزی یا شبی از دوران روزگارست، خواجه عبدالله انصاری هم در وقت غروب آفتاب جمعه دوم شعبان سیصد و نود و شش هجری مطابق با 17 ثور برج دوم از سال متولد گردید تولدش قهند ز طوس که فارسی (کهن دژ) کهنه حصار باشد، شخصیتش رشد کرد پس از هشتاد و پنج سال زندگانی پر افتخار در سال 481در شهر هرات رخ از نقاب خاک کشید. فرزندش شیخ عبدالهادی که در سال پانصد هجری بشهادت رسید.

آثار علمی بزرگوار تفسیر قرآن، منازل السائرین، کنزالسالکین، انوارالتحقیق، زادالعارفینکه از شیخ عبدالله سلمی بوده و خواجه آنرا املاء نموده است.

کاشکی عبدالله خاک شدی و نام او از دفتر وجود پاک این کار نه بزر است و بزرگی اینکار بخدمت است و زیرکی، بلا نیکو بود زیرا که در میانِ بلا او بود، این کار بدل آگاهست نه بخرقه و کلاه است.

خواجه انصاری عارف است و بمعرفتش آگاه:

عبدالله گنجی بود پنهانی کلید آن بدست ابوالحسن خرقانی تا رسیدم بچشمهٔ آبِ زندگانی چندان خوردم که نه من ماند و نه خرقانی.

خواجه عبدالله راجع به عارف و درویش چنین فرماید:

اگر عارف به بهشت و حور نگرد طهارت معرفتش شکسته شود و اگر درویش بجز از خدا از کسی خیر خواهد درِ اجابتش بسته شود.

دست و پای عبدالله بخامی بسته به که با خامی نشسته.

با هر که نشستی و نشد جمع دلت              وز تو نرهید زحمت آب و گِلت

زنهـــار ز صـحبتــش گـــریزان میباش              ورنه نـکند روح عزیـزان بحلـت

در کتاب اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی‌سعید است:

از چند کس از بزرگان و فرزندان شیخ عبدالله انصاری روایت کرده که شیخ الاسلام عبدالله انصاری گفت؛ در اول جوانی که من طالب این حدیث بودم میخواستم که مرا در این معنی کشایشی بُود پس ریاضتها میکردم و بخدمت پیران طریقت و بزرگان دین میرسیدم و بدعا مَدَد میخواستم و نیز در زبان من فحش گفتن می‌بودی که بی‌خویشتن بر زبان من میرفتی و من بباطن آنرا سخت کاره و منکر بودم هر چند جهد می‌کردم آن فحش گفتن از زبان من بیرون نمی‌شد تا وقتی که به نشابور شدم و شیخ بوسعید قدس‌الله روحه العزیز آنجا بود من بدین اندیشه بزیارت او در شدم او نشسته بود و مریدی در خدمت او شلغم جوشیده در شِکر سُوده می‌گردانید و به شیخ میداد و شیخ آنرا بکار میبرد من در رفتم شلغمی در دست داشت یک نیمه خورده بود آن یک نیمه بدست خویش در دهان من نهاد از آنساعت باز هرگز بر زبان من فحشی نرفت و نه هیچ چیز که نبایست و سخن حقیقت بر من گشاده گشت و هر چه بر زبان من میرود همه از نیم شلغم دارم که شیخ بدست مبارک خویش در دهان من نهاده.

تصرف بزرگان غیر قابل شرح و بیان است؛

خبـر از عـالـم دل عالم دل داند و بس          حال دل نیست بیانی که به تقریر آید

* * * * * *

آنهـــا که همـــی دهند از دیده نشان         در عیــن تحیــرند و در بحــــر گمــــان

سرّیست نهــــان ز دیــــدهٔ عـــالمیـان        آنــــــرا که نمودنـــد به بستنــد دهان

 

توفیق خوانندگان عزیز و ناشر محترم آقای جواد اقبال را از خدای بزرگ خواهانم.

حسین حماصیان (صابر کرمانی)


گفتار پیر طریقت شامل: سخنان، مخاطبات، مواعظ، مقامات، رباعیات و مناجات

اثر: خواجه عبدالله انصاری

گرد آوری و مقدمه: صابر کرمانی

تیراژ: 1000جلد

چاپ نهم به تاریخ: پاییز هزار و سیصد و هشتاد و پنج

چاپ: انتشارات اقبال

تلفن انتشارات اقبال : 77603574-021 و 33118701-021


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ شنبه 1390/05/15 ] [ 0:23 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

بنام خدا

تا زبان باز نِمودم بتکلُم شب و روز            نام نامـیِ علی ورد زبانـــم باشــد

(صابر کرمانی)

در نهاد هر ایرانی و شیعه پاک نهادی مهر و محبت علی ابن ابیطالب(ع) و خاندانش با شیر اندرون شده و با جان هم بدر نرود این دوستی معنوی و روحانی در بعضی جنبهٔ غلو آمیزی بخود گرفته که گفته‌اند در مذهب عارفان آگاه الله علی، علی است الله و لب تشنگان دریای فیض و معرفت و عنایتش لب بسخن گشوده و سروده‌اند.

ای مصـحـف آیات الهـــی رویت            وی سلسله‌ٔ اهـل ولایت مـویت

سرچشمه‌‌ٔ زندگی لب دلجـویت           محــراب نماز عــارفــان ابــرویت

(دوانی)

فیلسوف و دانشمند و حکیم بزرگ ایران بوعلی سینا سروده:

تا باده عـشـــق در قـــدح ریخته‌اند          و نـدر پی عشق عاشق انگیخته‌اند

با جان و روان بـوعلی مهـــــر علی          چون شیـــر و شکــر بهم آمیخته‌اند

در جائی دیگر لطیفهٔ بکار برده دماغ و ابرو و چشم را نام علی خوانده:

بــر صفحه چهــره با خط لــم یزلی          معکوس نوشته است نام دو علی

یک لام دو عین با دو یای معـکوس          از حاجب و عین و انف با خط جلی

عرفا و شعرا و حکمای الهی و متفکرین درباره آن مرد بزرگ جهان حقیقت و عرفان و معنویت به نظم و نثر بقدر همت خود ابراز ارادت و مهرورزی کرده‌اند اشعاری که در این کتاب است شرح آرزومندی دلهای مشتاقان آستان قدس عشق اوست.

از مـَــرحَمت علی قلنـدر شـده‌ام         بَـر درگه دولتش سکندر شده‌ام

دست طلبم بدامن رحمت اوست        در بحـــر کرامتش شناور شده‌ام

آبان 1343 حسین حماسیان (صابر کرمانی)

مدح علی (علیه السلام)

انتشارات رجبی

نوبت چاپ پنجم آن به سال 1381

و با تیراژ بیست هزار به چاپ رسیده است.


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ جمعه 1390/04/31 ] [ 0:7 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

به نام خدا

شعر من سوز دل سوختهٔ زار من است            شعــر مــن پـرتـو تابندهٔ افکـار من است

کتاب سیمای شاعران

شعرای فارسی زبان، شعر زیاد سروده‌اند و شاعر و نویسنده بسیار بوده، ولیکن شعری که از دل برخیزد و بیان کنندهٔ احساس و عیان کنندهٔ حالات درونی و نشان دهندهٔ هیجان روحی و فکری شاعر باشد، زیاد نیست. تار و پود شعر باید شور و شوق و ذوق و عشق و محبت و عاطفه و وجدان و نوعدوستی و التهاب ضمیر و انقلاب باطن و تراوشات اندیشه‌ای بزرگ و فکری عالی باشد، که انسان را در عالم دوراندیشی و صفا و حقیقت سیر دهد و لحظاتی دل را از جهان پر وحشت مادّیات دور نماید.

((کارلیل)) نویسندهٔ مشهور انگلیسی که در قرن 19 میلادی می‌زیسته، می‌گوید:

نبی و شاعر قرابتی به هم نزدیک دارند و هر دو ناظر به سیر ملکوت اشیاء و حقیقت کائنات می‌باشند. آنها با هم اتحاد دارند و فرقی که در میان این دو موجود است؛ نبیّ، حقیقت مزبور را از نظر خیر و شر و صلاح و فساد فرا گرفته و شاعر، جنبهٔ حسن و جمال را منظور قرار داده است. نبیّ، ما را در اعمال و رفتار رهبری می‌کند و شاعر احساسات و عواطف را بر می‌انگیزد و عالم عشق و محبت را آباد می‌سازد.

((افلاطون)) گفته: شاعر نمایندهٔ خداست، که به زبان وی با آدمیان سخن می‌گوید.

از ((سیسرون)) است که می‌گوید: شعر ارمغانی است که خدا آن را برای مردم زمین هدیه فرستاده است.

 

شراره‌های جوانی فـــروغ جان من است          اثر ز قلب پریشان خون فشان من است

ز شعـــر نغــز روانــم، روان شـــود روشن          کلام نغــز دل و شعـلـهٔ روان مــن است

جمـــال عشـــق منّـــور نمـــوده جانـم را           فــروغ خاطــر تابان و نـور جان من است

به بزم عشــق گـــرفتم مکان و دلشـادم            مقام امـن امان، کوی آشیان من است

در آسمـــان هنـــر جلـوه‌گــر چــو ناهیدم            جمال بخت فروزان در آسمان من است

سرود ((صابر کرمانی))ست نغمهٔ عشق            زنـد تــرانه که این شیوهٔ بیان من است

صابر کرمانی

 

شعر و روان

از شعـــر، روان و جـــان تـــو شاد شـود            مـــرغ دلــت از بنـــد غــم آزاد شود

سرچشمهٔ شعر، از شعور است، بدان!            شـاعـــر ز نــوای عشق فریاد شود

تا حال راجع به هنر و شعر، از روی اختلاف سلیقه و اندیشه موافقت و مخالفت زیاد شده است و این رشته سر دراز دارد. اکنون که مجموعهٔ حاضر، با بازنگری کامل و اضافات بسیار نسبت به چاپ قبلی منتشر می‌گردد، امید است مورد پسند دوستداران شعر و ادب قرار گیرد.

صابر کرمانی


برچسب‌ها: آثار چاپ شده استاد
[ جمعه 1390/04/17 ] [ 17:15 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

صابر کرمانی
امکانات وب





Powered by WebGozar

فروش بک لینک طراحی سایت