|
| ||
|
تا كه از يادِ تو اي دوست فراموش شدم بستهام لب ز سخن گفتن و خاموش شدم از كفِ يار پريچهرة زيباروئي بادة عشق بنوشيدم و مدهوش شدم ظاهراً ساكت و آرامم و در باطن و جان چون خمِ مي ز غمِ عشق تو در جوش شدم بخت و اقبال ندارم كه به عشرت كوشم تيرهبختي مرا بين كه سيه پوش شدم منكه ديوانة انگشتنمايم همه عمر فارغ از عيش و نشاط و خوشي و نوش شدم صابرم خون جگر ميخورم از ساغرِ غم بيدل و غمزده و محو و فراموش شدم برچسبها: غزليات [ دوشنبه 1390/10/05 ] [ 23:52 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||