|
| ||
|
موج غم در چهره زردم نمایان می شود خاطرم چون زلف پیچانت پریشان می شود دیدن رویت نمی بخشد قراری در دلم از ملاقاتت غم و رنجم فراوان می شود می خرم جور و جفایت را به نقد جان خویش گرچه می دانم متاع عشق ارزان می شود نی من دیوانه دل تنها گرفتار غمم هرکه می بیند تو را سر در گریبان می شود می گدازم تا اثر از من نماند در چهان در دل و جان شمع رخسارت فروزان می شود بسکه با فکر و خیالت ساختم بیخود شدم روح بی فرجام من هر لحظه پژمان می شود نیستم یک لحظه ای راحت من شوریده سر هر که می بیند مرا مبهوت و یران می شود عاشقی, دیوانگی, دلدادگی کار من است جان من آخر نثار راه جانان می شود گاه در گلزار جاوید صفای عشق دل صابر شیرین سخن مست و غزلخوان می شود غزل 292 صفحه247 کتاب کاروان شعر دیدگان تری باید تا جسم عشق فزون از حد و آن شوریده سری را تاب بیاورد؛ تا آنجا که می نویسند " می خرم جور و جفایت را به نقد جان خویش" و به دنبال آن" جان من آخر نثار راه جانان می شود" را می نمایانند. برچسبها: غزليات [ چهارشنبه 1389/04/30 ] [ 13:31 ] [ اهل نیاز ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||