تبليغاتX
صابر كرماني
سخن روز

پيوندهای روزانه

زندگی افسانه پر ماجرایی بیش نیست ما همه سرگرم این افسانه‌ی هوس‌انگیر و این رویای طرب آمیزیم، بودند و رفتند، هستیم و می‌رویم هنوز از راز آمدن آگاه نگشته‌ایم صدای جرس کاروان عمر به گوش می‌رسد که هنگام کوچ است و این حیات عاریت پوچ؛ ما شهد لذتهای جسمانی را چشیده‌ایم و دست طلب از لذتهای معنوی بریده‌ایم اگر روزی هم از خواب غفلت و بیخبری به‌ خود آئیم افسوس که سرمایه‌ی عمر را از کف داده‌ایم و سر نیاز به آستان آز نهاده‌ایم:

مبــنـد دل تــو بــر این عمـــر عــاریت صابر

به غیر عکس، دگر نقش و یادگاری نیست

ای عکس من ای نشانه دوران زندگی پر نشیب و فراز پر سوز و گداز عمر من یقین دارم:

از مــا به غیــر پیکره‌ای یادگار نیست

این یادگار هم به جهان پایدار نیست

بعضی‌ها چنان در زیر بار غرور سنگین شده‌اند و چنان غبار خودبینی دیدگانشان را تاریک کرده که به هیچ چیز و هیچ کس توجهی ندارند و این دستگاه با عظمت خلقت را ریزه‌خور خوان نعمت خویش می‌دانند و این زندگانی زودگذر برایشان بی‌پایان است؛ امیدوارم تو بیشتر بیاندیشی و زیادتر به حقایق حیات پی‌ببری و حقیقت دوستانت را فراموش نکنی

فــردا که پیشگاه حقیقت شـــود پدید

شـرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد 

(حافظ)


برچسب‌ها: نثر
[ چهارشنبه 1390/05/05 ] [ 22:47 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

من با دردها و رنج‌ها و ناراحتیها خو گرفته‌ام؛

طبیب اگــر دوا دهد در آن دوا شفــا بود           حبیب اگر جفا کند در آن جفا وفا بود

گاهی هم این شعر حافظ را می‌خوانم؛

سلطــان غــم هــــر آنچه تواند بگـو بکن          من برده ام به باده فروشان پناه از او

این باده فروشان واقفان اسرار عشقند و عارفان آن بی‌نشان محض با تهی دستی بی‌نیاز جهانند با فقر و فاقه فارغ از سلطنت کون و مکان واقف راز خودی هستند در بیخودی به آوای بلند می‌گویند؛

ما انا الحق از وجود حق مطلق می‌زنیم          از وجود حق مطلق ما انا الحق میزنیم

جمعی از آنها طبعی به هم رسانده‌اند که با عالمی ساخته‌اند و همه دم جز به حق و حقیقت نپرداخته‌اند معدودی از عالم و عقبی گذشته‌اند و در عرش قرب الهی نشسته‌اند جملگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشند به آستان جلال سر سلسله آن وارستگان جهان بی‌نیازی بوسه می‌زنم و می‌نالم؛

((از در خویش خدا را به بهشتم مفرست          که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس))

                                                                                                                           حافظ

صابر کرمانی


برچسب‌ها: نثر
[ پنجشنبه 1390/03/12 ] [ 21:41 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]

     شاعری که هر شعری م­ی گوید احساسِ اوست، کلامِ دلِ اوست، نوای روحِ پُر هیجان و دریای خروشان روان اوست.

چه کند گذشت زمان، آمیزش با این و آن، بی­ وفایی دوستان، جفای دشمنان، قدرناشناسی همگان، او را آزرده­ خاطر و رنجدیده می­ کند به گفتۀ نظامِ وفا:

گفتم از بهرِ دلِ خویش رفیقی جویم

                                هرچه گشتیم نظاما دل شیدایی نیست

رفیقِ دل، رفیق کاباره و بار و میخانه نیست.

رفیقِ دل با حقه­ بازی و کلاهبرداری و تقلب و تزویر و ریا، کاری ندارد.

رفیقِ دل، خریدارِ صاف و محبت است رفیقِ دل آنی از دل جدا نشود و از حال و قال و مقال بگذرد.

تا آنجا که بنالد:

دیدن و خواستن و سوختن و خاموشی

                                           در همه عمر نظام است همین حاصلِ ما

رفیق دل را با مِلک و آب و گل سودایی نیست،

چه می­ شود کرد (من به فرمانِ دلم ... کی دل به فرمانِ من است)

سعادتمند کسی که یار و دلداری دارد و در عالمِ محبت و صمیمت، راز نگهداری.

شاعری سوخته­ دل گوید:

از تغافل می­توانم بر سرِ رحم آرمش

                                دشمن من این دلِ بی صبر و آرامِ من است

به خدا دل مرکز احساسات است، شادی­ ها، غم­ ها، نوش ­ها، نیش ­ها، رنج­ ها، راحتی­ ها، امیدها، ناامیدی­ ها همه از دل سرچشمه می­ گیرند.

من هرچه می­کشم همه از دست این دل است

                           دل نیست دشمنی است که در سینۀ من است

من هم دلی دارم که آشفتۀ موئی و پریشان جانانِ تندخویی است،

بارها به او گفته ام:

گرنمی­ باشد سزای بندگی بهر فروش

                         در کف برده ­فروشان سوی بازارش مکن

او حرف و عجز و التماس را نشنیده می­­ گیرد و چنان در پنجه زجر و جور او را فشار می­ دهد که فغان می­زند:

ز دل مپرس که عشقت ز داغ های نهانی

                               چه گنج ­ها که درین خانۀ خراب ندارد

دل ظریف تر از بال پروانه و نازک­تر از برگ گل است و به دلدار گوید:

ز بس شکسته به دل نازک تو، نزدیکست

                           به جای اشک ز چشمم سر سنان بچکد

***

رنگ رخسار و اشک گرم گواه سوز دل است

                                گردیده سرخ هر مژۀ ما ز خون دل


پریشان­دلی عاشق اختیاری نیست و آه و فغانش بیان­ کنندۀ راز نهان اوست

  روز اول به سر زلف تو دادم دل را

                        تا کسی منعم از این حال پریشان نکند

باری این بود خلاصه­ ای از این کتاب دل...

خبر از عالم دل عالم دارد و بس

                           حال دل نیست بیانی که به تقریر آید

صابر کرمانی

29/1/1342

 


برچسب‌ها: نثر
[ دوشنبه 1390/03/09 ] [ 0:8 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

پُر شدم از عشق آن نامهربان باور نکرد

                            رحم بر حال من و این قلب غم­ پرور نکرد

    محبت تلقینی نیست ساختگی نمی­ باشد حسی است باید درک شود و آثارش نمودار گردد. خدا کند این احساس در کسی به اندازه من رنج آور و غم ­فزا نباشد، لحظه­ ای نتوانسته­ ام خاطرات گذشته ­ام را فراموش کنم بارمنت آشنایان،زجرمحبت دوستان، ناروایی بولهوسان، کدورت خاطر نامهربانان، سخنان و نوشته­ های تلخ و شیرین پیروجوان، همه و همه رنجم می­ دهند، ازجسمم می­ کاهند، روحم را در طوفانی از اضطراب و دگرگونی­ ها فرو می­برند چه می­ شود کرد؟

این ناله­ ها و فریادها این شکوه و شکایت­ها از دل من است کسی را که با تمام وجودم دوست می­ داشتم باور نکرد نهال دوستی و الفتی را که سالها با خون دل و اشک چشم بارور کرده بودم از بیخ و بن برکند، مرگ با همه تلخی­ هایش برایم شیرین­ تر از شهد شده است.

خیلی­ ها به زندگی به ظاهر آرامم به نام بی دوام و پوچم، به طرز اندیشه و افکارم به مهر ورزیدن دیگران نسبت به من غبطه می­خورند، و لیکن من می­دانم و درون آشفته­ ام به قول "حسن هنرمندی" شاعر هنرمند:

بهار می­ طلبد شعر تازه­ ای و هنوز

                                   دلم ز حسرت سال گذشته لبریز است

می­ گویند اثر یا آثار هر کسی نشان دهنده روح و روان و فکر و میل و خاطرات اوست هرچه نوشتم هرچه شعر گفتم شراره­ هایی از دل سوزان و جان فروزان من بود:

خنده بر لب شعله در دل سوز در جان داشتم

باز دفتری را گشودم و نوای روان و بیان احساسم را بر روی آن پراکنده کردم این خارهای خارستان اندیشه­ ام را به کسانی نمی­ سپارم که از نوک خار سخنان نیش­دار آشنایان دلهایشان ریش گشته و هیچ مرهمی آن زخم­ ها را مداوا نکرده است فقط آنها به دلم تقدیم می­ کنم که زخم­هایش عمیق­ تر گردد شاید زودتر نابود شوم...

25/12/1344

صابر کرمانی


برچسب‌ها: نثر
[ دوشنبه 1390/03/02 ] [ 3:26 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

  در این زندگی همه در تلاشند. در تلاش معاش و آسایش، سعی و کوشش می­کنند تا جلبِ سود و دفع ضرر کنند،به راحتی و آسایش برسند دوستشان بدارند و دوست داشته باشند، نامشان به نیکی بر سر زبانها باشد وبا شیرین کامی عمر را بگذرانند غافل از این هستند سعادتِ مطلق و خوشبختی و شانس و اقبال جز زاییدۀ فکر و مولودِ اندیشه و خیال آدمی چیزِ دیگری نیست و وجودِ خارجی ندارد سیمرغِ کوه قاف و اکسیر و رمزِ کیمیا افسانه­ای است حقیقت­ نما، همای اقبال هم مانند سیمرغ است و کیمیا، خوب زیستن و آرام زندگی کردن، مفید بودن، به رازِ خودشناسی پی بردن و از قیدِ ماسوا رستن و از هوسهای نفسانی رها گشتن، شرط رسیدن به آرامش حیات است.

سعادت نه به داشتن مال است و نی مقام و نه شهرت است و نه نام نه مرغ آشیانِ قدس است نه خضرِ سرچشمۀ آبِ حیات نه از وجود آدمی بیرون است و نه گنجی نهفته در کوه و دشت و هامون، خودت را بشناس و رمزِ سعادت را در خویش جستجو کن.

صابر کرمانی


برچسب‌ها: نثر
[ چهارشنبه 1390/02/28 ] [ 6:8 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

احساس می­کنم که بسی خسته گشته‌‌ام

ایــن خستگیِ روح و تــن و جـــان مـــن بــود

با همۀ خستگی باز هم سعی می­کنم که دیوِ یأس و اهریمنِ ناامیدی مرا از پای درنیاورند می کوشم که خاطراتِ تلخ گذشته را فراموش کنم و هر لغزش و اشتباهی را از خود برانم تا زنده­ ایم باید زندگی کرد، مایۀ آرامشِ دیگران بود بارِ رنجی از دوشِ آنان برداشت نه هر لحظه رنجی بر رنجهای خود و آشنایان افزود.

در تذکره­ الاولیاء شرحِ حال شیخ­ ابولحسن خِرقانی (نقل­ است که شیخ بوسعید و شیخ ابوالحسن خواستند که بسط آن یک بدین درآیند و قبض آن یک بدان شود یکدیگر را در بَر گرفتند هر دو صفت نقل افتاد. شیخ ابوسعید آن شب تا روز سر به زانو نهاده بود و می­گفت و می­گریست و شیخ ابوالحسن همه شب نعره همی زد و رقص همی کرد چون روز شد شیخ ابوالحسن باز آمد و گفت: ای شیخ اندوه به من بازده که ما را با آن اندوهِ خود خوشتر است)

آری اگر اندوه و قبض و غم نباشد اثری به وجود نمی­ آید و نوایی از دل برنمی­خیزد و شعله ه­ایی در خرمنِ جانی شراره نمی ­افکند.

ای دل غم آشنای تو شد، دست از او مدار

هــر دم نمی­‌شــود به کسی آشنــا شدن

صابر کرمانی

5/1/1344


برچسب‌ها: نثر
[ پنجشنبه 1390/02/22 ] [ 17:22 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]


ساقیا از مکرمت امشب مرا سرمست کن

خسته گشتم، خسته­ تر از پیشتر رحمی نما  (صابر کرمانی)

ساقی کیست؟ آنکه که نشئه مستیش در ذراتِ روح و جانِ هستی جهان و جهانیان است.

میخانه کجاست؟ قربِ وصال او و بزمِ معرفت و جلال و عرصۀ حُسن جمال او ...

او کیست؟ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

پیمانه نو شان از دمِ صبحِ ازل تا پایانِ شامِ ابد از آن مِی می­نوشید و سرمت و خرابند.

بیخبران را راهی به آن عالمِ عشقِ حقیقی و جهانِ بیخودی نیست.

هر که لبی تر کرد از آن باده تا روزِ قیامت به هوش نیاید:

من لبی تر کرده ­ام از بادۀ جانسوز عشق

بی جهت مجنونِ عشق و مست و شیدا نیستم

صابر کرمانی

17/4/1345


برچسب‌ها: نثر
[ سه شنبه 1390/02/20 ] [ 22:30 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

صابر کرمانی
امکانات وب





Powered by WebGozar

فروش بک لینک طراحی سایت